یعنی داریم پیر میشیم؟

هیچ ایده ای ندارم که می خوام چی بنویسم. داشتم نوشته های قدیمی رو میخوندم، دیدم نوشتم دلم برا دوستای این وبلاگ تنگ شده، واقعا دلم براشون تنگ شده. فکر نکنم جوونترها زیاد این نوع نوشتن و این نوشته ها رو درک کنن. شاید براشون سخت باشه سر درآوردن از این قضیه. حتی ما هم شاید درست متوجه نشیم که خب چی؟منظور چیه؟ چی شد حالا؟! شاید ما اینجوری یاد گرفتیم که با خودمون بنویسیم، الان نمیدونم جوونترها چیکار میکنن، امیدوارم کاری جذاب تر و بهتر از این باشه. واقعا امیدوارم. کافیه دیگه، هنوز ۴ ماه مونده یه سال بشه که بنویسم. فعلا. لایک و سابسکرایب فراموش نشه. اگه می خواین متن کامل رو داشته باشین کلمه ی کامنت رو کامنت کنین. آی ویل پوت د لینک این د دیسکریپشن داون بیلو.

دوستای قدیم

دلم برای دوستای قدیمی اینجا تنگ شده.

وقتی میام تو وبلاگ(سالی یه بار انگار فقط می نویسم) حس سنگ نوشته و نوشتن رو پوست آهو بهم دست میده. هنوزم راحتترم اینجا بنویسم تا تو توییتر و اینستاگرام. چرا؟ بزار فک کنم.

شاید چون اینجا بدون ادا مینویسم چون فک میکنم کسی قرار نیست بخونه. نسل ما یکم همیشه خود سانسوری داشته و همه چی زراش سخت بوده. هیچ وقت نتونسته راحت زندگی کنه و حرف بزنه و بپوشه و راه بره. نه که نذاشته باشن، نخواسته. نه که گذاشته باشن، گفتن نکن، بهش یاد دادن که نکنه. نخواسته راحت و بی دغدغه باشه. الان هم بچه ها زور بالا سرشونه که نکنن، ولی جور دیگه ای بار اومدن، قوی ترن، متفاوت ترن، دنبال چیز جدیدن، یعنی می خوان که بشه.

آره، دلم برا دوستای قدیمم تنگ شده.

غم نان آیا؟

غم نان اگر بگذارد

یک زمانی کار درست و خوب و مفید فقط رمان خواندن و فیلم دیدن و شعر خواندن و زبان جدید بود برایم. غم نان اگر بگذارد؟ الان تا وقت پیدا میکنم، میگم خب بزار اون ویدیو آموزشی رو ببینم، اون کتاب راجب کارم رو بخونم، یه مقاله علمی جدید دادن، اونو سریع پیدا کنم، وگرنه وقتم تلف شده. واقعا فقط غم نان باعث این تغییرات شده یا خود خواسته عوض شدیم؟!

امروز

و آغاز

اینگونه بود

سیاه کردن، آغشته کردن، لجن مال کردن هر چیزی و همه چیز

و آغاز سخن اینگونه بود

 

Scenes from a ...

وقتی میدونی که قراره بری

وقتی میدونی که دیگه موندنی در کار نیست

وقتی قراره وارد این مسیر جدید بشی و از قبل میدونی

خیلی وقته

چیکار میکنی، چیا رو با خودت بر میداری و چیا رو میزاری بمونه!

میگی مهرم حلال جونم آزاد، همه چی رو میزاری و میری؟!

که چی بشه؟

که کجا بری؟

چقد سخته که بدونی قراره بری و قرار باشه براش برنامه ریزی کنی

چقدر سخته که بمونی تا برنامه هات به بار بشینه

سخت شده

آژیر پلیس

امروز با سوگند شروع شد، با هیچکس به اوج خودش رسید، و با دعوا تموم شد. 

همیشه اعتقادم، نه، نه که به این قضیه اعتقاد داشته باشم، بهش باور دارم، اعتقاد و باور بار معنایی متفاوتی دارن، همیشه باور داشتم که وقتی با صدای بلند بخندی، به سرعت با صدای بلند گریه ات در میاد. برا اینکه این اتفاق نیفته، همیشه تا متوجه شدم دارم خیلی، یا بلند میخندم، صدام رو آروم کردم و کمتر خندیدم. 

Gloomy Sunday

انگار هزاران بار گوش داده ایی
انگار هزاران بار دیده ایی و زندگی کرده ایی 
این زندگی، آهنگ، فیلم یا هر چیزی را
هر چیزی را
هزاران بار این را اشتباه را
انگار دیده ایی 
دیده ایی و شنیده ایی ولی هنوز
ولی
در میانه راه به غلط کرده افتاده ایی
گفته ایی تمام
یک بار دیگر
بار آخر
انتخاب دیگری خواهم داشت
ولی هنوز در اول راه
همان را انتخاب میکنی
همانگونه انتخاب میکنی
و دوباره و دوباره و دوباره
تا زمانی که خسته می شوی
و دوباره

مجازی، نیاز اساسی انسانها

همیشه اینجا برام راحت تر از تمام فضای مجازی بود

شکرت


خدایا شکرت برای تمامی این مشکلات

. . .


عروس کشون


آره

آدم باید تو عروسیا بخوره

مست مست باشه

نمی دونم

باید تو بعضی عروسیا خورد,

تا خرخره

سیاه_ سیاه

می خورم

تو عروسی خودم باید بخورم, انقد که دیگه چیزی نفهمم

...



مسدود شده است


می دونی

بعضی وقتا می رم تو بوک مارکای فایر فاکس و می خوام وبلاگ بخونم. می خوام بخونم ونایی که قلمشونو دوس دارم. یهو. یهو میبینم نوشته این وبلاگ بخاطر یه سری دلایل مسدود شده است. خشکم می زنه. خشک. یعنی. یعنی قسمتی از ادبیات من. ما پاک شده. پاک شده. ینی قسمتی از تاریخ. قسمتی از زیبایی. قسمتی از زیبایی پاک شده.نابود شده. ینی اون نوشته ها پر. اون زندگی پر. اون آدم پر. خشکم می زنه